در آستان نگاهت به سجده خواهم شد
خضوع خواهم داشت
و دست نيايش بلند خواهم كرد
و عشق را
كه يگانه حجت بودنم است
دليل خواهم كرد
وز بارگاه جلالت
وصال خواهم خواست.
سهشنبه ۹ سپتامبر ۲۰۰۸
شنبه ۱۹ ژوئیهٔ ۲۰۰۸
آه با برق نگاهت آسمانی میشوم
میروم از خویش و فانی میشوم
هست سینه دل در آن پیدا نیست
بین چسان از درد خالی میشوم
میروم از خویش و فانی میشوم
هست سینه دل در آن پیدا نیست
بین چسان از درد خالی میشوم
حال من بیحال و بی جنجال نیست
این حقیقت هست حالی میشوم
گر ترا این دلربایی کار نیست
این حقیقت هست حالی میشوم
گر ترا این دلربایی کار نیست
پس چرا مجنونِ لیلی میشوم
دستت را به من بده
بسوی من ببین
من مجنون تو هستم
مجنون عاشق
ببین
قلبم تنها برای تو میتپد
بسوی من ببین
من مجنون تو هستم
مجنون عاشق
ببین
قلبم تنها برای تو میتپد
با تپش قلبم نام تو است
که تکرار میشود
که تکرار میشود
لی لا
لی لا
این آهنگ قلب من است.
چقدر زیبا
چقدر دلنشین است؛
سیاهی چشمانت
آبی خال دستانت.
شب سیاهی اش را
از چشمان تو به هدیه میگیرد
و امواج دریا
از خال زیبا رنگ میپذیرد.
آه عشق من
لیلای من
زندگی من در دو چیز خلاصه میشود
خال آبی دست
و چشمان سیاهت.
چقدر دلنشین است؛
سیاهی چشمانت
آبی خال دستانت.
شب سیاهی اش را
از چشمان تو به هدیه میگیرد
و امواج دریا
از خال زیبا رنگ میپذیرد.
آه عشق من
لیلای من
زندگی من در دو چیز خلاصه میشود
خال آبی دست
و چشمان سیاهت.
جمعه ۳۰ مهٔ ۲۰۰۸
من
اینجا
عقب این دو چشم
زندانیم.
میخواهم رها شوم
عبور کنم از مرز هستی
و به حقیقت خویش پیوند یابم.
ببین!
چه چشم اندازی زیباییست آنطرف
سیب، علف، باران، چشمه زاران
رنگها، بنفشه ها.
کاش دستم میرسید
سیبی می بوییدم
رنگها را میشمردم
زیر باران میرفتم
بنفشه میچیدم.
ببین!
بهار با تمام طراوت هجوم آورده است
برگها سبز میشوند
علف زمین را میپوشاند
آهو با بچه های زیبایش بازی میکند
شب پرک از دیدن گل لذت میبرد
... و من تنها
تماشا میکنم
زیرا
اینجا
هنوز
زندانیم.
دوشنبه ۲۶ مهٔ ۲۰۰۸
یادداشتهای روزانه من
5-27 جنوری 2008
5-27 جنوری 2008
5جنوری
باز هم شوق نوشتن بر سرم زده، نمیدانم چه بنویسم؟!
نمیتوانم برداشتی منظمی از آنچه روزمره تجربه میکنم ارایه کنم. من فکر میکنم حواس خیلی پرتی دارم. با این هم احساس میکنم خیلی حساس هستم، فکر میکنم در جریان زندگی روزمره به کُنه شادی و اندوه دست میابم. کافیست، آهنگی روی هوا پخش شود تا حرکات منظم صدای موسقی روحم را بغلیان وادارد و مملو از شادیم سازد. و کافیست، باز هم آهنگی روی هوا پخش شود و باز هم حرکات منظم صدای موسقی روحم را بجوشش آورد و لبریز از اندوهم سازد. شادی تجربه زیباییست و اندوه نیز. هیچ یکی را نمیتوان پست شمرد. اندوه همانقدر لذت بخش است که شادی. گاهی از شادی زیاد آرزو میکنم که کاش بال میداشتم و بر بلندای زمین مهربان خدا پرواز میکردم و بر هر چه انسان است محبت خودم را تقدیم میکردم. گاه اندوه چنان در خود میفشاردم که مانند آسمان پر از ابر سیاه، فاصله میان من و اندوه باقی نمیامد.
من بارها به کُنه اندوه و شادی پی برده ام. اندوه و شادی همیشه با من نیستند، گاهگاهی به سراغم میایند. مثل روح بیگانه، در برم میگرند؛ روحی که رفته رفته با روح من حل میشود و دگر فرقی بین ما باقی نمیماند. من حالا شادم، یعنی همین حالا که برای شما و خودم مینویسم، شادم. موسقی را میزیم، با موسقی میزیم، با موسقی روحم را پرورش میدهم، با موسقی روحم را سیقل میدهم، با موسقی زندگی را خوشبویی میبخشم، با موسقی آتش عشق را در دلم زنده نگه میدارم، با موسقی شادی را به جنب و جوش میاروم در خویش، با موسقی حس احترام به انسان، به روح بزرگ وی، را در خودم احساس میکنم. با شنیدن موسقی همین حالا شاد شادم. شادم من، همین لحظه زندگی را با شادی میگذرانم، دقیق میدانم که ساعتی یا روزی دیگر شاد نخواهم. زیرا اندوه به سر وقتم خواهد رسید. من از اندوه نمی هراسم، اما نمیخواهم شادی را نیز از دست بدهم. شادی برایم همانقدر عزیز است که اندوه. و حالا شادی را تجربه میکنم. و احساس میکنم، جلایش روحم را مدیون موسقی ام. موسقی اگر نمیبود، زندگی بس سرد و دلگیر بود. اندوه با موسقی همانقدر دوستداشتنی است که شادی. من با موسیقی شاد میشوم و احساس میکنم با تمام موجودات اطرافم ارتباطی تنگاتنگی بر قرار کرده ام. احساس میکنم صدای قلب افرادی را که در اطرافم هستند میشنوم و آنها نیز مرا میدانند. آنچه در دلهای شان میگذرد بر بال صدای دلنواز موسیقی به قلب من نزدیک میشود و آهسته در این خانه مملو از دوستی و مهر جا میگیرد. چه شادم امروز!
6 جنوری
امروز رويهمرفته بد نبودم. صبح بدليل خاصي اندوه بر من هجوم آورد. شكننده بود. اما بعد از مدتي دوباره به حال عادي برگشتم. صبح وقت برف با زیبایی خاصی میبارید، شیشه های موتر نمزده بود. فضای موتر را آهنگی زیبای هندی پر کرده بود. من در حالیکه رفته رفته اندوه مثل بهمن سپید بر من هجوم میارود و مرا میپوشانید، به خانه های گلی با بامهای پوشیده از برف مینگریستم. بامها پی هم عبور میکردند. دود سیاه از دودکشها به سختی میان دانه های زیبای برف بطرف بالا راه میگشود. حرکت بامهای گلی به عقب، حرکت یکنواخت قطار آهن را در ذهنم تداعی میکرد. زمان همچنین میگذشت، موسقی همچنین نشر میشد و اندوه همچنین بر من هجوم میاورد و قلب مرا در خود میفشرد. دلم گرفته بود، اشک کم کم، طوریکه کسی متوجه نمیشد در چشمانم شناور بود. آهنگ را با خود آهسته زمزمه میکردم، موتر مانند سگهای بومیان الاسکا همچنین زوزه میکشید و بجلو کشانیده میشد. مثل همیشه سر ساعت هشت به محل کارم رسیدم. احوالپرسی های خسته کننده و تکراری؛ آه، حالم را گرفته بود. امروز هیچ چیزی جالبی نداشتم. زندگی من عاری از تحولات عجیب است. من با یکنواختی زندگی عادت کرده ام. به همین دلیل همیشه در هر حالی میخواهم چیزهای نوی در زندگی روزمره خود بیابم. من راستش خیلی نا امیدم از این زندگی، برای اینکه با گذشت سالهای طولانی هنوز هیچ چیز عالی در زندگیم بوقع نپیوسته است. اگر به همین منوال بقیه عمرم نیز بگذرد، بسیار بد خواهد شد. امروز و در تمام روزهای دیگر من احساس بیکاره بودن را با خود داشته ام. همیشه از اینکه آدم بدرد بخوری نبوده ام و یا شخصی نبوده ام که کاری مهمی را انجام داده باشم، رنج برده ام. "مهم" در اینجا به معنای قدرتمند، ثروتمند و یا شهرتمند نیست، من میخواهم کاری را ولو با گمنامی تمام انجام دهم، که با ارزش باشد. من امروز هیچ کاری مهمی را انجام نداده ام، برای همین تمام روزم را عادی مینامم.
من یک عادت دارم وقتی در برنامۀ و یا گفتگویی شرکت میکنم، با عطش فراوان وارد گفتگو میشوم. بعضاَ میدانم که بی موجب بر نظرات خود پافشاری میکنم. پافشاری زیاد بر نظرات خویش به نظر من کار درستی نیست. اما من در این مورد عادت کرده ام. اگر چه توانسته ام یک کمی این عادت زشت خود را اصلاح کنم. اما باز هم آثاری از آن را در خود مشاهده میکنم. امروز نیز تا حدی در کارگاه آموزشی که شرکت کرده بودم بر نظرات خود تأکید میکردم.
تنها امید من اینست که بتوانم از عادات و خصلتهای ناپسند خودم را بپیرایم و استعدادهای نهفته خود را شگوفا سازم. امروز هیچ گامی موثری در راستای موارد بالا نداشتم. امروز اگر چه زیاد اندوهبار و غمگینانه نبود، اما خوشی چندانی هم نداشت.
7 جنوری
شب خوبی نداشتم، تا نیمه های شب بیدار بودم، خواهر مهربانم مریض بود. من احساس کمی، احساس کوچکی میکنم از اینکه نمیتوانم، خواهرم و سایر اعضای فامیلم را بیشتر کمک کنم. من جز فامیلم کسی دگری ندارم. من در پیوند به خواهرانم، برادرانم و والدینم زندگی خود را تعریف میکنم. زندگی بدون آنها برایم سردتر از زمستانهای کابل است. در حال حاضر تمام نیروی من در راستای رفاه خانواده ام بکار افتیده است؛ امیدوار هستم بتوانم برایشان کاری انجام بدهم.
صبح را با بیخوابی شب آغاز کردم، تا زمانیکه از بهبود وضعیت صحی خواهرم آگه نشده بودم، اندوه مرا در خود پیچیده بود. آسمانم مثل آسمان کابل تاریک، گرفته و بارانی بود. امروز تجربه جدیدی نداشتم، مثل همیشه، با موتر به محل کار رفتم، در جریان روز بعضی فعالیتها را انجام دادم و در اخیر روز با موتر به خانه برگشتم. از یکنواختی زندگی، از روزمره گی خسته شده ام. کاش میتوانستم نو آوری های زیادی در زندگی روزمره داشته باشم. بجز همین "نوشتن" دگر به یادم نمیاید نو آوری خاصی داشته باشم. امروز نیز تنها چیزی که در زندگی من تازه است، و فکر میکنم با آن صفحه امروز زندگی را با دیروز و روزهای دیگر متفاوت میسازم همین "نوشتن" است. نوشتن برای من، از طرفی هم، آئینه داری در روزهای سرد بی آئینه است. با نوشتن است، که به خودم و به چیزهای بیرون از خودم، به زندگی و عشق میپردازم. قدر نوشتن را میدانم؛ یکی از روشهای زندگی با معناست.
با آنکه روزمره گی بر زندگی من حاکم است، تنشهای نیز در زندگی روزمره خود دارم. این تنشهای اگر چی به شدت واقع میشوند، اما در کل تأثیری بر روال کلی زندگی من ندارد. تنشها در زندگی روز مره من در بسیاری موارد با روش عقلی مهار میگردد. من کوشش میکنم خودم را با روش عقلانی پرداختن به امور عادت بدهم. احساساتم را اگر چه زیاد دوست دارم اما باید با عقلم مهارشان بسازم. زندگی نمیتواند کاملاً احساساتی و عاطفی باشد. عقل اگر چه خیلی سرد و اخموک است، اما مهر زندگی را باید بدستش داد. حاکم شدن احساسات بر زندگی، انسانها را از واقعیتها دور میسازد و تخیلات را جاگزین واقعیتها میکند. امروز چند تصمیم عقلانی گرفتم، این تصامیم را با قوه عقلانی گرفتم. احساسات و عوطفم را نخواستم در آن دخیل کنم. اگر چه در ابتدای روز اندوهگین و خسته بودم اما در اخیر روز شاد تر شدم و احساس خوبی پیدا کردم.
9 جنوری
موفقیت در امور زندگی نتیجه دو عامل میتواند باشد، یکی استعداد و دوم تلاش و پشتکار. امروز با بدست آوردن تصدیق نامه کارگاه آموزشی که در محل کار برای ما براه انداخته شده بود، احساس لذت موفقیت برم داشت. موفقیت در بسیاری موارد چیزی نیست که بصورت تصادفی بدست بیاید. برای رسیدن آن باید تلاش کرد و عواملی را که ممکن است میان ما و موفقیت دیوار شوند از میان برداشت. استعداد و ظرفیت مناسب افراد را برای رسیدن به موفقیت ها آماده میسازند و تلاش به عنوان عامل پرتاپ شخص بسوی موفقیت نقش اساسی را بازی میکند. من زندگی را زمانی با معنا میدانم که توأم با تلاش برای رسیدن به موفقیتها باشد؛ زندگی بدون تلاش و هدف بی معناست.
امروز احساس خوبی نسبت به زندگی داشتم، اشتیاق زیستن در من کاملاً زنده بود. عشق به زندگی به موسیقی به خانواده ام به دوستانم امروز کاملاً در من هویدا بود. آنچه امروز مرا یکمقدار خسته ساخته بود؛ تکرارهایست که بصورت اجتناب ناپذیر میایند و باید تحمل شان کنم. تکرار ها را چگونه میتوان اختتام بخشید؟ به گمان من زندگی ما انسانها نود در صد تکرارهایست که هیچ ارزش ذاتی ندارند. امروز احساس عمل تکراری مرا به اندیشیدن واداشت تا جای که زندگی خود را بسیار محدود فکر کردم. من بجز همین نوشتن، مطالعه و شنیدن موسیقی راستی چه چیز نوی را روزمره در زندگی تجربه میکنم؟ هیچ. من بجای این سالهای طولانی باید تنها یک شبانه روز زندگی کنم، زیرا تمام روزهای سالهای طولانی عمرم یکسانند، همیشه شب میخوابم، صبح وقت بیدار میشوم، بعد از بیدار شدن حتماً صبحانه صرف میکنم، بعد "باید" روانه کار شوم و رزق حلال برای خانواده خودم تهیه کنم. در جریان کار همیشه اعمال مشابه را روزانه انجام میدهم. عصر، خسته از زندگی به بخانه برمیگردم و با خسته گی تمام غذا شب را صرف میکنم. در صورتی که برق داشته باشیم لحظاتی به موسیقی گوش میدهم، بعد مطالعه میکنم و بعد هم چیزهای مینویسم. این زندگی همه اش تکرار است. تنها چیزی که تازه است و هر روز تازه گی اش مرا شاداب میسازد، لذت موسیقی، مطالعه کتاب و نوشتن است. بجز این سه چیز زندگی من سراسر خسته کننده است، سراسر اضافی است. امروز که نهم جنوری سال دوهزار و هشت است عیناً مانند روز نهم جنوری سال دوهزار و یک است. کمترین تفاتی در میان این دو روز میتوان یافت. با صراحت میتوانم بگویم امروز من با روزهای گذشته نود در صد یکسان اند. این احساس تکراری بودن همه چیز، خسته ام میسازد. چگونه میتوانم از این احساس بگریزم؟ چگونه میتوانم زندگی ام را از تکرارهای بی معنا بیرون بیاروم؟ چگونه میتوانم نو آوریها را در زندگی ام بیشتر بسازم؟ چگونه میتوانم تکرارها را کمتر بسازم؟
12 جنوری
امروز درک کردم که بسیاری چیزهای در زندگی یا ساخته گی اند و یا بسیار شبیه به آن. کافیست یک کمی در مورد آنچه روزانه به نام دین، فرهنگ، عرف، اخلاق، تربیه اجتماعی و.... انجام میدهیم توجه عمیقتری داشته باشیم تا صورت ساخته گی مانند آنرا کشف کنیم. زندگی انسانها مملو از نمادهاست؛ اعمال، کردارها و رفتارهای نمادین. به مشکل میتوان به حقیقت آنچه نمادگونه حضور دارد پی برد. فرهنگ و نمادهای آن با نخستین برخورد پژوهشگونه دریده میشود و حقیقت نمادین آن برملا میشود. اینکه چگونه باید عبادت کرد، چه کارهای خوب اند چه کارهای بد اند، چه گونه باید با دگران روابطی را شکل داد، چه گونه باید یک جمع را شناخت و آنرا به نام واحدی مسمی ساخت، همه و همه نمادهای را شکل میدهند. میتوان بر خلاف آنچه همه میگویند عبادت کرد، بر خلاف آنچه همه میگویند چیزهای را بد و چیزهای را خوب شمرد، بر خلاف همه روابط دگرگونه یی میان انسانها شکل داد. مهم ترین راه اصلاح اجتماع دید انتقادی عمیق به نمادهای آن است. نمادها را باید درید تا حقیقت شان برملا گردد. با دریدن نمادها به حقیقت شان پی میبریم و امکان آنرا مییابیم تا آن نمادهای را که درون شان گندیده است، متلاشی کنیم. ما به نمادهای ضرورت داریم که هر لحظه امکان وارسی و تجزیه و تحلیل آنها برای ما مساعد باشد. این حقیقت را نیز نباید از یاد برد که انسان بدون نمادهای در زندگی شان، نمیتواند به زندگی اجتماعی خویش آنگونه که در حال حاضر جریان دارد ادامه دهند. پس اهمیت و ارزش نمادها را نیز در زندگی انسانها نباید نادیده گرفت.
من امروز به عبادت فکر کردم، دیدم، عبادت در زندگی من و امثال من فقط نمادگونه جریان دارد. عبادت ما خالی از هر گونه مایه است. آنچه در عبادت ارزش اساسی دارد همان مایۀ درونی آنست، در صورتی که عبادت از محتوا خالی شود، جز حرکات چیزی دیگری در آن باقی نمیماند. حرکات عبادی باید باز شناخته شود، باید مورد تحلیل و ارزیابی قرار بگیرد و دیده شود که چرا و چگونه مایه اصلی خویش را از دست داده است. چرا نماز ما فقط حرکاتی است که در اوقات مختلف به اشکال مختلف و مقدارهای متفاوت انجام میشود. آیا لازم است به این حرکات همچنین ادامه داد؟ چه سود معنوی از این حرکات برای ما عاید میشود؟ این پرسش های اصلی من بود.
13 جنوری
خواهرم نتوانست در امتحان کانکور شرکت کند؛ دلیلش ناتوانی جسمی و پائین بودن فشار خون بود. صبح وقتی از خواب بیدار شد آماده رفتن به امتحان نبود و بدین ترتیب شاید برای همیشه از دور آموزش و پرورش خارج شد. برای همیش بدلیل این میگویم که زمینه تحصیل آنقدر که برای برادرانم مساعد است برای خواهرم بعنوان یک دختر مساعد نیست.
صبح وقتی پرسیدم از مادرم که خواهرم برای رفتن به امتحان کانکور آماده است؟ گفت: نه. سنگینی این کلمه کوتاه و دو حرفی را بتمام معنا حس کردم. احساس ترحم در من شدیداً بیدار شد. خواهرم از امکان آموزش در دانشگاه (پوهنتون) دولتی محروم شده بود. چرا چنین است؟ چرا خواهرم باید محروم شود؟ چرا زنان بیشتر صدمه میبینند؟
با اندوه به محل کار رفتم، هر لحظۀ که بیاد خواهرم میافتادم و اینکه به چه ساده گی از دست یافتن به تحصیلات عالی محروم شده بود، تمام وجودم را آتش میگرفت. خواهرم بدلیل مریضی ناچیزی نتوانست آینده بهتری را برای خودش رقم زند. آینده را به تمام معنا به دست تقدیر سپرد و بدین ترتیب به زنانه گی سنتی پیوست. امروز در نوع خود بدترین روز بود که گذشتاندم، احساس نفرت و بد بینی شدیدی را در خود شاهد بودم. مردان، جامعۀ را شکل داده اند تا زنان بصورت سیستماتیک از بسیاری مزایایی زندگی محروم شوند. من با این شیوۀ زندگی موافق نیستم و آنرا کاملاً غیر عادلانه میدانم. چرا باید زنان بیشتر آسیب پذیر باشند؟ چرا باید زنان به سبب تفاوتهای جنسیتی شان از حقوق و امکانات و فرصتهای کمتری برخوردار شوند؟
16 جنوری
هیچ چیزی جالبی نداشتم. امروز نه خوشحال بودم، نه هم گرفته و اندوهگین. حالتی بینابین تا اخیر روز همراهی ام کرد. مثل کسی که انستیزی گرفته باشد، تمام روز بی حس بودم.
26 جنوری
چیزی مهمی را امروز و تقریباً هر روز تجربه میکنم، اما نمیتوانم اینجا بنویسم. با خود سانسوری مهمی دست میزنم. نمیتوانم تمام آنچه را که در روز تجربه میکنم بی پرده بنویسم. البته این بمعنای دروغپردازی و صحنه پروری من نیست، من حقیقتاً بیشترین تجربه های خود را به تحریر در میارم. اما هستند مواردیکه از نوشتن آنها معذور هستم. نمیدانم چقدر حق بجانب هستم. تنها چیزیکه میدانم، اینست که گوشه های زندگی خود را حاضر نیستم برملا کنم. نمیدانم، شاید همه چنین باشند، شاید همه انسانها علاقه دارند تا حوزه خصوصی زندگی خویش را برای همیشه برای خود نگهدارند. من حد اقل در حال حاضر دارای چنین گرایشی هستم. نمیخواهم و نمیتوانم حوزه های خاصی از زندگی خود را هویدا بسازم. امروز تجربه داشتم، که مربوطه به زندگی خصوصی خودم است. آنقدر خصوصی است که تنها خودم بدان پی میبرم و هیچ کس دیگری در موردش نمیداند.
امروز پی بردم که جامعه، در عین حالی که چیز خوبی است، بیرحمانه میتواند به انسانها صدمه برساند. میتواند انسانها را به بن بست برساند و با قصاوت و بیروحی تمام بر آزادیهای ابتدایی چشم پوشی کند. من دانستم که جامعه را باید مثل بارانی دانست که در عین طراوت و سرسبزی ویرانی را نیز متیواند ببار آورد. جامعه مثل بادیست که اگر شدت بیابد خانه ها را ویران میکند. من امروز با تمام وجودم حس کردم که زیر فشارهای اجتماعی له میشوم. من در درون خود احساس کردم روحم فشرده میشود. روح خود را بسیار افسرده و پریشان یافتم. روحم مقاومت میکرد اما فشار به حدی بود که امکان رهایی کمتر مساعد به نظر میرسید. من در زیر بار فشار جامعه، زیر بار فشار مزخرفات اجتماع له شدم، شکستم و با روانی پر از عقده بجا ماندم. امروز رویهمرفته برایم روزی خوب نبود. من تجربه تلخی را گذشتاندم و جامعه را خشنتر و بیرحمتر یافتم. چرا باید از همه اصول و مقررات و مزخرفات اجتماع پیروی کنیم؟ چرا باید مجبور باشم طوری رفتار کنم که دگران میخواهند؟ چرا باید قربانی خواسته های دگران شویم؟
27 جنوری
احساس دیگری داشتم، امروز پیرامون این مساله زیاد فکر کردم، که چرا باید از ضابطه های امضا شده و امضا ناشدۀ که جامعه وضع کرده است پیروی کنم. از ضابطه های که در بسیاری موارد هیچ تطابقی با حالات و وضعیت روحی و فزیکی من به عنوان عضو جامعه ندارد. با کاویدن بیشتر موضوع متوجه شدم که بیشترین این ضابطه های اجتماعی در اثر تراکم و ته نشین شدن باورها و عقاید مذهبی و فرهنگی- بومی ما در بخش ناخود آگاه ذهن اجتماع ماست. ته نشن شدن و تراکم باورها و عقاید مختلف مذهبی و باورهای فرهنگی – بومی در ناخودآگاه ذهن اجتماع، آنها را از نقد و بازرسی در امان نگهداشته است. تحکم بیشترین ضابطه های اجتماعی ما از همان ناخودآگاه ذهن اجتماع تراوش میکند و ما را مجبور میکند تا به آن عمل کنیم. در حالیکه اگر از هیچ چیزی باخبر نباشیم و مانند حیوان به زندگی بپردازیم، به هیچ وجه تحمل و پیروی بیشرین ضابطه های برایمان دشوار نمی باشد. مشکل زمانی سر برمیدارد که شمۀ آگاهی به ذهنت ره بیابد. وقتی دانستی که این انسانها هستند که همه چیز را به میان آورده اند. این زنجیرها، این بندهای که بنامهای مختلف دستها و پاهای ما را بسته است، دست ساخت انسانها است. آنگاه نه تنها به دنیا ساختگی و فرسوده گی اش پی میبری بلکه نفرت و انزجارت از حالت و وضعیت خودت را نیز با تمام تلخی، مثل زهر، احساس میکنی.
تخلف و عدم پیروی از ضابطه های اجتماعی (منظورم زنجیرهایست که دستها و پاهای ما را بنامهای مختلف بسته است) خود احساس عجیبی به آدم میدهد. ضایقه زندگی را تغییر میدهد. دگر روزها کیفیت قبلی خود را از دست میدهد. احساس عجیبی آدم نسبت به دوستان و سایر افراد پیدا میکند و در کل زندگی را در چهره جدید تجربه میکند.
باید حساس و آگاه بود که تخلف در بسیاری موارد ممکن است، متخلف را متضرر بسازد. اگر شنیده باشی که گفته اند؛ زبان سرخ سر سبز میدهد بر باد. بعضاً ممکن است آدم در اثر تخلف از ضابطه های نادرست و تحمیلی به اشکال مختلف مجازات شود. من امروز فکر میکنم تحمل این ضابطه ها در بسیاری موارد برایم ناممکن است. میخواهم در این موارد متخلف باشم.
باز هم شوق نوشتن بر سرم زده، نمیدانم چه بنویسم؟!
نمیتوانم برداشتی منظمی از آنچه روزمره تجربه میکنم ارایه کنم. من فکر میکنم حواس خیلی پرتی دارم. با این هم احساس میکنم خیلی حساس هستم، فکر میکنم در جریان زندگی روزمره به کُنه شادی و اندوه دست میابم. کافیست، آهنگی روی هوا پخش شود تا حرکات منظم صدای موسقی روحم را بغلیان وادارد و مملو از شادیم سازد. و کافیست، باز هم آهنگی روی هوا پخش شود و باز هم حرکات منظم صدای موسقی روحم را بجوشش آورد و لبریز از اندوهم سازد. شادی تجربه زیباییست و اندوه نیز. هیچ یکی را نمیتوان پست شمرد. اندوه همانقدر لذت بخش است که شادی. گاهی از شادی زیاد آرزو میکنم که کاش بال میداشتم و بر بلندای زمین مهربان خدا پرواز میکردم و بر هر چه انسان است محبت خودم را تقدیم میکردم. گاه اندوه چنان در خود میفشاردم که مانند آسمان پر از ابر سیاه، فاصله میان من و اندوه باقی نمیامد.
من بارها به کُنه اندوه و شادی پی برده ام. اندوه و شادی همیشه با من نیستند، گاهگاهی به سراغم میایند. مثل روح بیگانه، در برم میگرند؛ روحی که رفته رفته با روح من حل میشود و دگر فرقی بین ما باقی نمیماند. من حالا شادم، یعنی همین حالا که برای شما و خودم مینویسم، شادم. موسقی را میزیم، با موسقی میزیم، با موسقی روحم را پرورش میدهم، با موسقی روحم را سیقل میدهم، با موسقی زندگی را خوشبویی میبخشم، با موسقی آتش عشق را در دلم زنده نگه میدارم، با موسقی شادی را به جنب و جوش میاروم در خویش، با موسقی حس احترام به انسان، به روح بزرگ وی، را در خودم احساس میکنم. با شنیدن موسقی همین حالا شاد شادم. شادم من، همین لحظه زندگی را با شادی میگذرانم، دقیق میدانم که ساعتی یا روزی دیگر شاد نخواهم. زیرا اندوه به سر وقتم خواهد رسید. من از اندوه نمی هراسم، اما نمیخواهم شادی را نیز از دست بدهم. شادی برایم همانقدر عزیز است که اندوه. و حالا شادی را تجربه میکنم. و احساس میکنم، جلایش روحم را مدیون موسقی ام. موسقی اگر نمیبود، زندگی بس سرد و دلگیر بود. اندوه با موسقی همانقدر دوستداشتنی است که شادی. من با موسیقی شاد میشوم و احساس میکنم با تمام موجودات اطرافم ارتباطی تنگاتنگی بر قرار کرده ام. احساس میکنم صدای قلب افرادی را که در اطرافم هستند میشنوم و آنها نیز مرا میدانند. آنچه در دلهای شان میگذرد بر بال صدای دلنواز موسیقی به قلب من نزدیک میشود و آهسته در این خانه مملو از دوستی و مهر جا میگیرد. چه شادم امروز!
6 جنوری
امروز رويهمرفته بد نبودم. صبح بدليل خاصي اندوه بر من هجوم آورد. شكننده بود. اما بعد از مدتي دوباره به حال عادي برگشتم. صبح وقت برف با زیبایی خاصی میبارید، شیشه های موتر نمزده بود. فضای موتر را آهنگی زیبای هندی پر کرده بود. من در حالیکه رفته رفته اندوه مثل بهمن سپید بر من هجوم میارود و مرا میپوشانید، به خانه های گلی با بامهای پوشیده از برف مینگریستم. بامها پی هم عبور میکردند. دود سیاه از دودکشها به سختی میان دانه های زیبای برف بطرف بالا راه میگشود. حرکت بامهای گلی به عقب، حرکت یکنواخت قطار آهن را در ذهنم تداعی میکرد. زمان همچنین میگذشت، موسقی همچنین نشر میشد و اندوه همچنین بر من هجوم میاورد و قلب مرا در خود میفشرد. دلم گرفته بود، اشک کم کم، طوریکه کسی متوجه نمیشد در چشمانم شناور بود. آهنگ را با خود آهسته زمزمه میکردم، موتر مانند سگهای بومیان الاسکا همچنین زوزه میکشید و بجلو کشانیده میشد. مثل همیشه سر ساعت هشت به محل کارم رسیدم. احوالپرسی های خسته کننده و تکراری؛ آه، حالم را گرفته بود. امروز هیچ چیزی جالبی نداشتم. زندگی من عاری از تحولات عجیب است. من با یکنواختی زندگی عادت کرده ام. به همین دلیل همیشه در هر حالی میخواهم چیزهای نوی در زندگی روزمره خود بیابم. من راستش خیلی نا امیدم از این زندگی، برای اینکه با گذشت سالهای طولانی هنوز هیچ چیز عالی در زندگیم بوقع نپیوسته است. اگر به همین منوال بقیه عمرم نیز بگذرد، بسیار بد خواهد شد. امروز و در تمام روزهای دیگر من احساس بیکاره بودن را با خود داشته ام. همیشه از اینکه آدم بدرد بخوری نبوده ام و یا شخصی نبوده ام که کاری مهمی را انجام داده باشم، رنج برده ام. "مهم" در اینجا به معنای قدرتمند، ثروتمند و یا شهرتمند نیست، من میخواهم کاری را ولو با گمنامی تمام انجام دهم، که با ارزش باشد. من امروز هیچ کاری مهمی را انجام نداده ام، برای همین تمام روزم را عادی مینامم.
من یک عادت دارم وقتی در برنامۀ و یا گفتگویی شرکت میکنم، با عطش فراوان وارد گفتگو میشوم. بعضاَ میدانم که بی موجب بر نظرات خود پافشاری میکنم. پافشاری زیاد بر نظرات خویش به نظر من کار درستی نیست. اما من در این مورد عادت کرده ام. اگر چه توانسته ام یک کمی این عادت زشت خود را اصلاح کنم. اما باز هم آثاری از آن را در خود مشاهده میکنم. امروز نیز تا حدی در کارگاه آموزشی که شرکت کرده بودم بر نظرات خود تأکید میکردم.
تنها امید من اینست که بتوانم از عادات و خصلتهای ناپسند خودم را بپیرایم و استعدادهای نهفته خود را شگوفا سازم. امروز هیچ گامی موثری در راستای موارد بالا نداشتم. امروز اگر چه زیاد اندوهبار و غمگینانه نبود، اما خوشی چندانی هم نداشت.
7 جنوری
شب خوبی نداشتم، تا نیمه های شب بیدار بودم، خواهر مهربانم مریض بود. من احساس کمی، احساس کوچکی میکنم از اینکه نمیتوانم، خواهرم و سایر اعضای فامیلم را بیشتر کمک کنم. من جز فامیلم کسی دگری ندارم. من در پیوند به خواهرانم، برادرانم و والدینم زندگی خود را تعریف میکنم. زندگی بدون آنها برایم سردتر از زمستانهای کابل است. در حال حاضر تمام نیروی من در راستای رفاه خانواده ام بکار افتیده است؛ امیدوار هستم بتوانم برایشان کاری انجام بدهم.
صبح را با بیخوابی شب آغاز کردم، تا زمانیکه از بهبود وضعیت صحی خواهرم آگه نشده بودم، اندوه مرا در خود پیچیده بود. آسمانم مثل آسمان کابل تاریک، گرفته و بارانی بود. امروز تجربه جدیدی نداشتم، مثل همیشه، با موتر به محل کار رفتم، در جریان روز بعضی فعالیتها را انجام دادم و در اخیر روز با موتر به خانه برگشتم. از یکنواختی زندگی، از روزمره گی خسته شده ام. کاش میتوانستم نو آوری های زیادی در زندگی روزمره داشته باشم. بجز همین "نوشتن" دگر به یادم نمیاید نو آوری خاصی داشته باشم. امروز نیز تنها چیزی که در زندگی من تازه است، و فکر میکنم با آن صفحه امروز زندگی را با دیروز و روزهای دیگر متفاوت میسازم همین "نوشتن" است. نوشتن برای من، از طرفی هم، آئینه داری در روزهای سرد بی آئینه است. با نوشتن است، که به خودم و به چیزهای بیرون از خودم، به زندگی و عشق میپردازم. قدر نوشتن را میدانم؛ یکی از روشهای زندگی با معناست.
با آنکه روزمره گی بر زندگی من حاکم است، تنشهای نیز در زندگی روزمره خود دارم. این تنشهای اگر چی به شدت واقع میشوند، اما در کل تأثیری بر روال کلی زندگی من ندارد. تنشها در زندگی روز مره من در بسیاری موارد با روش عقلی مهار میگردد. من کوشش میکنم خودم را با روش عقلانی پرداختن به امور عادت بدهم. احساساتم را اگر چه زیاد دوست دارم اما باید با عقلم مهارشان بسازم. زندگی نمیتواند کاملاً احساساتی و عاطفی باشد. عقل اگر چه خیلی سرد و اخموک است، اما مهر زندگی را باید بدستش داد. حاکم شدن احساسات بر زندگی، انسانها را از واقعیتها دور میسازد و تخیلات را جاگزین واقعیتها میکند. امروز چند تصمیم عقلانی گرفتم، این تصامیم را با قوه عقلانی گرفتم. احساسات و عوطفم را نخواستم در آن دخیل کنم. اگر چه در ابتدای روز اندوهگین و خسته بودم اما در اخیر روز شاد تر شدم و احساس خوبی پیدا کردم.
9 جنوری
موفقیت در امور زندگی نتیجه دو عامل میتواند باشد، یکی استعداد و دوم تلاش و پشتکار. امروز با بدست آوردن تصدیق نامه کارگاه آموزشی که در محل کار برای ما براه انداخته شده بود، احساس لذت موفقیت برم داشت. موفقیت در بسیاری موارد چیزی نیست که بصورت تصادفی بدست بیاید. برای رسیدن آن باید تلاش کرد و عواملی را که ممکن است میان ما و موفقیت دیوار شوند از میان برداشت. استعداد و ظرفیت مناسب افراد را برای رسیدن به موفقیت ها آماده میسازند و تلاش به عنوان عامل پرتاپ شخص بسوی موفقیت نقش اساسی را بازی میکند. من زندگی را زمانی با معنا میدانم که توأم با تلاش برای رسیدن به موفقیتها باشد؛ زندگی بدون تلاش و هدف بی معناست.
امروز احساس خوبی نسبت به زندگی داشتم، اشتیاق زیستن در من کاملاً زنده بود. عشق به زندگی به موسیقی به خانواده ام به دوستانم امروز کاملاً در من هویدا بود. آنچه امروز مرا یکمقدار خسته ساخته بود؛ تکرارهایست که بصورت اجتناب ناپذیر میایند و باید تحمل شان کنم. تکرار ها را چگونه میتوان اختتام بخشید؟ به گمان من زندگی ما انسانها نود در صد تکرارهایست که هیچ ارزش ذاتی ندارند. امروز احساس عمل تکراری مرا به اندیشیدن واداشت تا جای که زندگی خود را بسیار محدود فکر کردم. من بجز همین نوشتن، مطالعه و شنیدن موسیقی راستی چه چیز نوی را روزمره در زندگی تجربه میکنم؟ هیچ. من بجای این سالهای طولانی باید تنها یک شبانه روز زندگی کنم، زیرا تمام روزهای سالهای طولانی عمرم یکسانند، همیشه شب میخوابم، صبح وقت بیدار میشوم، بعد از بیدار شدن حتماً صبحانه صرف میکنم، بعد "باید" روانه کار شوم و رزق حلال برای خانواده خودم تهیه کنم. در جریان کار همیشه اعمال مشابه را روزانه انجام میدهم. عصر، خسته از زندگی به بخانه برمیگردم و با خسته گی تمام غذا شب را صرف میکنم. در صورتی که برق داشته باشیم لحظاتی به موسیقی گوش میدهم، بعد مطالعه میکنم و بعد هم چیزهای مینویسم. این زندگی همه اش تکرار است. تنها چیزی که تازه است و هر روز تازه گی اش مرا شاداب میسازد، لذت موسیقی، مطالعه کتاب و نوشتن است. بجز این سه چیز زندگی من سراسر خسته کننده است، سراسر اضافی است. امروز که نهم جنوری سال دوهزار و هشت است عیناً مانند روز نهم جنوری سال دوهزار و یک است. کمترین تفاتی در میان این دو روز میتوان یافت. با صراحت میتوانم بگویم امروز من با روزهای گذشته نود در صد یکسان اند. این احساس تکراری بودن همه چیز، خسته ام میسازد. چگونه میتوانم از این احساس بگریزم؟ چگونه میتوانم زندگی ام را از تکرارهای بی معنا بیرون بیاروم؟ چگونه میتوانم نو آوریها را در زندگی ام بیشتر بسازم؟ چگونه میتوانم تکرارها را کمتر بسازم؟
12 جنوری
امروز درک کردم که بسیاری چیزهای در زندگی یا ساخته گی اند و یا بسیار شبیه به آن. کافیست یک کمی در مورد آنچه روزانه به نام دین، فرهنگ، عرف، اخلاق، تربیه اجتماعی و.... انجام میدهیم توجه عمیقتری داشته باشیم تا صورت ساخته گی مانند آنرا کشف کنیم. زندگی انسانها مملو از نمادهاست؛ اعمال، کردارها و رفتارهای نمادین. به مشکل میتوان به حقیقت آنچه نمادگونه حضور دارد پی برد. فرهنگ و نمادهای آن با نخستین برخورد پژوهشگونه دریده میشود و حقیقت نمادین آن برملا میشود. اینکه چگونه باید عبادت کرد، چه کارهای خوب اند چه کارهای بد اند، چه گونه باید با دگران روابطی را شکل داد، چه گونه باید یک جمع را شناخت و آنرا به نام واحدی مسمی ساخت، همه و همه نمادهای را شکل میدهند. میتوان بر خلاف آنچه همه میگویند عبادت کرد، بر خلاف آنچه همه میگویند چیزهای را بد و چیزهای را خوب شمرد، بر خلاف همه روابط دگرگونه یی میان انسانها شکل داد. مهم ترین راه اصلاح اجتماع دید انتقادی عمیق به نمادهای آن است. نمادها را باید درید تا حقیقت شان برملا گردد. با دریدن نمادها به حقیقت شان پی میبریم و امکان آنرا مییابیم تا آن نمادهای را که درون شان گندیده است، متلاشی کنیم. ما به نمادهای ضرورت داریم که هر لحظه امکان وارسی و تجزیه و تحلیل آنها برای ما مساعد باشد. این حقیقت را نیز نباید از یاد برد که انسان بدون نمادهای در زندگی شان، نمیتواند به زندگی اجتماعی خویش آنگونه که در حال حاضر جریان دارد ادامه دهند. پس اهمیت و ارزش نمادها را نیز در زندگی انسانها نباید نادیده گرفت.
من امروز به عبادت فکر کردم، دیدم، عبادت در زندگی من و امثال من فقط نمادگونه جریان دارد. عبادت ما خالی از هر گونه مایه است. آنچه در عبادت ارزش اساسی دارد همان مایۀ درونی آنست، در صورتی که عبادت از محتوا خالی شود، جز حرکات چیزی دیگری در آن باقی نمیماند. حرکات عبادی باید باز شناخته شود، باید مورد تحلیل و ارزیابی قرار بگیرد و دیده شود که چرا و چگونه مایه اصلی خویش را از دست داده است. چرا نماز ما فقط حرکاتی است که در اوقات مختلف به اشکال مختلف و مقدارهای متفاوت انجام میشود. آیا لازم است به این حرکات همچنین ادامه داد؟ چه سود معنوی از این حرکات برای ما عاید میشود؟ این پرسش های اصلی من بود.
13 جنوری
خواهرم نتوانست در امتحان کانکور شرکت کند؛ دلیلش ناتوانی جسمی و پائین بودن فشار خون بود. صبح وقتی از خواب بیدار شد آماده رفتن به امتحان نبود و بدین ترتیب شاید برای همیشه از دور آموزش و پرورش خارج شد. برای همیش بدلیل این میگویم که زمینه تحصیل آنقدر که برای برادرانم مساعد است برای خواهرم بعنوان یک دختر مساعد نیست.
صبح وقتی پرسیدم از مادرم که خواهرم برای رفتن به امتحان کانکور آماده است؟ گفت: نه. سنگینی این کلمه کوتاه و دو حرفی را بتمام معنا حس کردم. احساس ترحم در من شدیداً بیدار شد. خواهرم از امکان آموزش در دانشگاه (پوهنتون) دولتی محروم شده بود. چرا چنین است؟ چرا خواهرم باید محروم شود؟ چرا زنان بیشتر صدمه میبینند؟
با اندوه به محل کار رفتم، هر لحظۀ که بیاد خواهرم میافتادم و اینکه به چه ساده گی از دست یافتن به تحصیلات عالی محروم شده بود، تمام وجودم را آتش میگرفت. خواهرم بدلیل مریضی ناچیزی نتوانست آینده بهتری را برای خودش رقم زند. آینده را به تمام معنا به دست تقدیر سپرد و بدین ترتیب به زنانه گی سنتی پیوست. امروز در نوع خود بدترین روز بود که گذشتاندم، احساس نفرت و بد بینی شدیدی را در خود شاهد بودم. مردان، جامعۀ را شکل داده اند تا زنان بصورت سیستماتیک از بسیاری مزایایی زندگی محروم شوند. من با این شیوۀ زندگی موافق نیستم و آنرا کاملاً غیر عادلانه میدانم. چرا باید زنان بیشتر آسیب پذیر باشند؟ چرا باید زنان به سبب تفاوتهای جنسیتی شان از حقوق و امکانات و فرصتهای کمتری برخوردار شوند؟
16 جنوری
هیچ چیزی جالبی نداشتم. امروز نه خوشحال بودم، نه هم گرفته و اندوهگین. حالتی بینابین تا اخیر روز همراهی ام کرد. مثل کسی که انستیزی گرفته باشد، تمام روز بی حس بودم.
26 جنوری
چیزی مهمی را امروز و تقریباً هر روز تجربه میکنم، اما نمیتوانم اینجا بنویسم. با خود سانسوری مهمی دست میزنم. نمیتوانم تمام آنچه را که در روز تجربه میکنم بی پرده بنویسم. البته این بمعنای دروغپردازی و صحنه پروری من نیست، من حقیقتاً بیشترین تجربه های خود را به تحریر در میارم. اما هستند مواردیکه از نوشتن آنها معذور هستم. نمیدانم چقدر حق بجانب هستم. تنها چیزیکه میدانم، اینست که گوشه های زندگی خود را حاضر نیستم برملا کنم. نمیدانم، شاید همه چنین باشند، شاید همه انسانها علاقه دارند تا حوزه خصوصی زندگی خویش را برای همیشه برای خود نگهدارند. من حد اقل در حال حاضر دارای چنین گرایشی هستم. نمیخواهم و نمیتوانم حوزه های خاصی از زندگی خود را هویدا بسازم. امروز تجربه داشتم، که مربوطه به زندگی خصوصی خودم است. آنقدر خصوصی است که تنها خودم بدان پی میبرم و هیچ کس دیگری در موردش نمیداند.
امروز پی بردم که جامعه، در عین حالی که چیز خوبی است، بیرحمانه میتواند به انسانها صدمه برساند. میتواند انسانها را به بن بست برساند و با قصاوت و بیروحی تمام بر آزادیهای ابتدایی چشم پوشی کند. من دانستم که جامعه را باید مثل بارانی دانست که در عین طراوت و سرسبزی ویرانی را نیز متیواند ببار آورد. جامعه مثل بادیست که اگر شدت بیابد خانه ها را ویران میکند. من امروز با تمام وجودم حس کردم که زیر فشارهای اجتماعی له میشوم. من در درون خود احساس کردم روحم فشرده میشود. روح خود را بسیار افسرده و پریشان یافتم. روحم مقاومت میکرد اما فشار به حدی بود که امکان رهایی کمتر مساعد به نظر میرسید. من در زیر بار فشار جامعه، زیر بار فشار مزخرفات اجتماع له شدم، شکستم و با روانی پر از عقده بجا ماندم. امروز رویهمرفته برایم روزی خوب نبود. من تجربه تلخی را گذشتاندم و جامعه را خشنتر و بیرحمتر یافتم. چرا باید از همه اصول و مقررات و مزخرفات اجتماع پیروی کنیم؟ چرا باید مجبور باشم طوری رفتار کنم که دگران میخواهند؟ چرا باید قربانی خواسته های دگران شویم؟
27 جنوری
احساس دیگری داشتم، امروز پیرامون این مساله زیاد فکر کردم، که چرا باید از ضابطه های امضا شده و امضا ناشدۀ که جامعه وضع کرده است پیروی کنم. از ضابطه های که در بسیاری موارد هیچ تطابقی با حالات و وضعیت روحی و فزیکی من به عنوان عضو جامعه ندارد. با کاویدن بیشتر موضوع متوجه شدم که بیشترین این ضابطه های اجتماعی در اثر تراکم و ته نشین شدن باورها و عقاید مذهبی و فرهنگی- بومی ما در بخش ناخود آگاه ذهن اجتماع ماست. ته نشن شدن و تراکم باورها و عقاید مختلف مذهبی و باورهای فرهنگی – بومی در ناخودآگاه ذهن اجتماع، آنها را از نقد و بازرسی در امان نگهداشته است. تحکم بیشترین ضابطه های اجتماعی ما از همان ناخودآگاه ذهن اجتماع تراوش میکند و ما را مجبور میکند تا به آن عمل کنیم. در حالیکه اگر از هیچ چیزی باخبر نباشیم و مانند حیوان به زندگی بپردازیم، به هیچ وجه تحمل و پیروی بیشرین ضابطه های برایمان دشوار نمی باشد. مشکل زمانی سر برمیدارد که شمۀ آگاهی به ذهنت ره بیابد. وقتی دانستی که این انسانها هستند که همه چیز را به میان آورده اند. این زنجیرها، این بندهای که بنامهای مختلف دستها و پاهای ما را بسته است، دست ساخت انسانها است. آنگاه نه تنها به دنیا ساختگی و فرسوده گی اش پی میبری بلکه نفرت و انزجارت از حالت و وضعیت خودت را نیز با تمام تلخی، مثل زهر، احساس میکنی.
تخلف و عدم پیروی از ضابطه های اجتماعی (منظورم زنجیرهایست که دستها و پاهای ما را بنامهای مختلف بسته است) خود احساس عجیبی به آدم میدهد. ضایقه زندگی را تغییر میدهد. دگر روزها کیفیت قبلی خود را از دست میدهد. احساس عجیبی آدم نسبت به دوستان و سایر افراد پیدا میکند و در کل زندگی را در چهره جدید تجربه میکند.
باید حساس و آگاه بود که تخلف در بسیاری موارد ممکن است، متخلف را متضرر بسازد. اگر شنیده باشی که گفته اند؛ زبان سرخ سر سبز میدهد بر باد. بعضاً ممکن است آدم در اثر تخلف از ضابطه های نادرست و تحمیلی به اشکال مختلف مجازات شود. من امروز فکر میکنم تحمل این ضابطه ها در بسیاری موارد برایم ناممکن است. میخواهم در این موارد متخلف باشم.
پنجشنبه ۱ مهٔ ۲۰۰۸
همچو اشک بر لب مژگان نشسته ام
غمدیده، حالِ زار و پریشان نشسته ام
دوستان بسان چلچله ها پر کشیده اند
پر بسته، پر شکسته، پشیمان نشسته ام
در من تنیده بود امیدهای روز وصل
پرپر شده، بر مرگشان گریان نشسته ام
خوش بود رقص واژه با آهنگ و ساز شعر
حالا همگی سرد، خسته و حیران نشسته ام
چشمانت دریچه هایست زیبا، بسوی آرامش، که مرا هر لحظه بجانب خویش میخوانند. دستانت، دو شاخهء از نور مهربانی. قلبت به وسعت هستی و زبانت هم سنگ زبان قناریست.
" آغوشت
اندک جایی برای زیستن
اندک جایی برای مردن."
حرف حرفت جان را زمستی چنان مدهوش میکند، که زجر گردش سنگ زمان را فراموش میکند.
سیمایت محراق نور و زیبایست و جایگاه هر چه خوبست، که در آن عشق با راستی، شجاعت با بزرگی، بخشایش با مهربانی، هم خانه اند.
... و تو در یک کلام بهترین صورتی هستی، که بی صورتی را در خویش تمثیل میکنی.
" آغوشت
اندک جایی برای زیستن
اندک جایی برای مردن."
حرف حرفت جان را زمستی چنان مدهوش میکند، که زجر گردش سنگ زمان را فراموش میکند.
سیمایت محراق نور و زیبایست و جایگاه هر چه خوبست، که در آن عشق با راستی، شجاعت با بزرگی، بخشایش با مهربانی، هم خانه اند.
... و تو در یک کلام بهترین صورتی هستی، که بی صورتی را در خویش تمثیل میکنی.
نهایت زیباییست
آنکه در چشمان توست.
چشمانت
چشم انداز همیشگی ام باد.
مهتاب
آئینه دار چهره زیبای توست.
و ستاره گان
شبانه
از چشمان تو زنده اند.
آفتاب از برکت دستان تو پُر حرارت است.
ای ساده گی محض!
ای زیبایی مطلق!
ای نور!
فرود آ بر من
رهایم کن از این مرداب.
آنکه در چشمان توست.
چشمانت
چشم انداز همیشگی ام باد.
مهتاب
آئینه دار چهره زیبای توست.
و ستاره گان
شبانه
از چشمان تو زنده اند.
آفتاب از برکت دستان تو پُر حرارت است.
ای ساده گی محض!
ای زیبایی مطلق!
ای نور!
فرود آ بر من
رهایم کن از این مرداب.
سهشنبه ۲۲ آوریل ۲۰۰۸
اشتراک در:
پیامها (Atom)